Custom bride part : 4

اما دیشب به این فکر افتادم که قراره با همسرم چیکار کنم و تصمیم گرفتم که سفارش لعنتی رو لغو کنم درست قبل از سحر از خواب بیدار شدم و قرار بود با ارل در موردش صحبت کنم اما یکی از حصارها شکسته بود و باید مستقیماً به سر کار می رفتیم. قبل از اینکه لحظه ای فکر کنم دیر شده بود و بهش گفتم که بره به دختره بگه سوار قطار شه و به خونه اش برگرده فقط گفتم بهش بگه نظرم عوض شده نمیخواستم به ارل یا خودم اعتراف کنم که در اعماق وجودم فقط میترسم ترس از اینکه زن داشتن چه معنایی داره
اگه اون منو دوست نداشت چی؟ چی میشد اگه از من برای این که اینقدر روی زمین کار میکردم و وقت کافی بهش نمیدادم ناراحت بشه؟ نمیخوام کسی رو ناامید کنم و این احساس رو داشتم که آدم‌های زیادی رو توی زندگیم ناامید کردم من نمیدونم با همسرم چیکار کنم
همونطور که کلاه استتسونام رو دوباره سرم میکردم از حصار پایین پریدم ارل رو دیدم که سوار بر اسبش شده وقتی نزدیک شد از حصار بالا رفت و به سمتم اومد.
پرسیدم: _ بهش رسیدگی کردی؟
منتظرم ببینم عروس رو پس فرستاده یا نه؟
اون گفت: × آره بهش رسیدگی شد
و از کنارم گذشت و به جایی رسید که بعضی از بچه ها هنوز روی آخرین حصارها کار میکردن
وقتی به برگشتن عروس به خونه اش فکر کردم احساس ناامیدی به سینه ام هجوم آورد ما زیاد صحبت نکرده بودیم فقط چند تا ایمیل کوتاه رد و بدل کرده بودیم اما کلارا خانم خوبی به نظر میرسید و تعجب میکنم که از اینکه ملاقاتش نکردم ناراحتم اینطوری کارم راحت‌تر میشد اون فقط مثل یه کمک دست توی مزرعه میموند اما چیزی در درون من از این تصمیم احساس پشیمانی می کرد
فکرش رو از سرم بیرون کردم سعی کردم بهش فکر نکنم این تصمیم درستی بود و من مطمئنم که به زودی فراموشش میکنم کارهای خیلی زیادی وجود داشت که باید انجام بدم به جای اینکه بشینم و به انتخابم فکر کنم و اینکه چقدر ممکنه اشتباه کرده باشم
گرمای بعد از ظهر شروع شده و این زمانی بود که ما کار رو داخل انبار انجام میدیم و سعی میکردیم تا جایی که میشه از آفتاب دور باشیم این مزرعه به خانواده من واگذار شد و پس از در گذشت مامان و بابام به من رسید از زمانی که به اندازه کافی بزرگ بودم تا بتونم راه برم به رسیدگی کردن بهش کمک میکردم بنابراین هر اینچ از این مکان رو میشناسم پدر و مادرم زمانی که مسئولیت مزرعه رو از پدربزرگ و مادربزرگم گرفتند جوان بودن فکر میکنم قصد داشتن بچه های زیادی داشته باشن تا کمک دستشون باشه اما بعد از اینکه مادرم من رو به دنیا آورد دیگه نتونست بچه ای باردار بشه
من هم آرزوی داشتن یک خانواده بزرگ رو داشتم اما هرگز نتونستم زمانی برای پیدا کردن همسر اینده ام داشته باشم جایی در درونم همیشه چیزی رو که پدر و مادرم داشتن میخواست اما فکر میکردم چیزی که داشتن نادر و کمیابه مردم هر روز چنین عشقی رو پیدا نمی کنند اما آرزو داشتم که اگه پیداش کردم تا اونجا که ممکنه بچه هام رو دوست داشته باشم و باهاشون بازی کنم و به همه اشون اداره کردن مزرعه رو یاد بدم
ما به یکی از انبارها رفتیم و من جوجه ها رو بررسی کردم که بچه ها بهشون دانه میدادن و تخم مرغ جمع می کردن
انبار دیگه ای برای گاوها و خوک‌ها داشتیم و اسب و گاو هم داشتیم چیزهای زیادی اینجا داشتیم و پرورش میدادیم و من واقعا این موضوع رو دوست دارم ما از گاوهای بزرگ پول در میاریم پرورش دادنشون و سپس فروش گوشتشون پول خوبی داره و با وجود اینکه کارش زیاده ارزشش رو داره
از بخشی از مزرعه برای رشد محصولات کشاورزی استفاده میکردیم اما این فقط برای خودمونه برای پول در آوردن نیست من دوست دارم بدونم که در بیشتر موارد خود کفا باشیم و مجبور نباشیم برای هر چیز کوچکی که نیاز داریم به شهر بریم
حدود پانزده نفر هستن که تمام وقت اینجا برای من کار می کنند و همه اشون داخل مزرعه زندگی میکنند
عمارت بزرگ برای غذا خوردن و برگزاری جلسات بود اما من تنها کسی ام که داخلش زندگی میکنم دو ساختمان بزرگ دیگه در مزرعه وجود داره که مردها اونجا اقامت دارن واقعاً خوب تعمیر شدن هر کسی فضای مخصوص به خودش رو داره و زمانی که کار نمی کنند فضای شخصی خودشون رو دارن یکی از سرکارگران مزرعه حتی دو بز داره که اونها رو به عنوان حیوان خانگی نگهداری میکنه و یکی دیگه اشون چندین گوسفند داره گوسفندها باید به زودی بره
داشته باشن و داشتن چند تا بچه ی جدید در اطراف مزرعه خوب خواهد بود
وقتی به سمت اسبم میرفتم متوقف شدم و برای لحظه ای به بچه داشتن فکر کردم چی میشه اگه بچه ای از خودم نداشته باشم که مزرعه رو بهش بسپرم

سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
دیدگاه ها (۴)

فیک نویسه عزیزان حمایتش کنید

Custom bride part : 3

Custom bride part : 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط